مهندس عشق خنده | ||
|
![]()
ياد دارم در غروبی سرد سرد !
ميگذشت از كوچه ما دوره گرد!
داد میزد: كهنه قالي ميخرم !
دست دوم جنس عالي ميخرم!
كاسه و ظرف سفالي ميخرم!
گر نداري،كوزه خالي ميخرم!
اشك در چشمان بابا حلقه بست ،
عاقبت آهي كشيد بغضش شكست:
اول ماه است و نان درسفره نيست،
اي خداشکرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تازه هوشش برده بود!
اتفاقا مادرم هم روزه بود،
خواهرم بي روسري بيرون دويد! گفت : آقا سفره خالي ميخريد؟ خدايا چي بگم؟؟!!! نميگم چون خودت از دلم خبر داري خودت ارومم كن |
|
[ طراحی : روز گذر ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] |